تعطیلات تابستانی
تعطیلات تابستونی 95 هم به پایان رسید و اصلا نفهمیدیم که کی شروع شد و کی تمام شد و خدا رو سپاس که به خوبی و خوشی گذشت.

امسال تابستان تقریباً دو هفته اندکی بیشتر در خدمت پسر جان و همسر جان بودیم. برخلاف برنامه ریزی های بسیاری که از قبل با دوست عزیزمان انجام داده بودیم همگی رفت رو هوا و بازهم همان شد که باید میشد. روزهای اول تعطیلات را در خانه ی مادر جان سپری نمودیم شاید کمکی نماییم جهت خانه تکانی ایشان ولی تنها کاری که کردیم کنترل آراد بود و نکن و بکن های منه بینوا و و از من اصرار و از آراد انکار. البته دم دم های غروب که همسرجان از اداره می آمد کمکی میشد بر کارهای بیشمار مادر. شنبه صبح هم بعد از راهی کردن همسر به محل کار راهی خانه ی مادر شدیم تا با ایشان حداقل در جابجایی منزل همراهی کنیم که اینبار با کنترل آرادی توسط عمو یوسف و پوریا موفق شدم. سخن کوتاه که یکشنبه نیز به همین منوال گذشت و دوشنبه هم اینجانب کلاس داشتم راهی شدم و سه شنبه روهم به اتفاق خواهر و مادر و پوریا و آرادی در منزل دایی عزیز و سر زدن به زندایی گذشت و تا غروب سه شنبه که برگشتیم همسرجان ماشین رو برای چک کردن به تعمیرگاه برد و ساعت های 10 شب رسیدیم خانه و از قرار باید 6 صبح فردا عازم شمال میشدیم و من بودم ویک عالمه کار و .....

تقریباً نیمه دوم تعطیلات شروع شد و چهارشنبه صبح راهی ولایت همسرجان شدیم تا دیداری تازه کنیم با خانواده ی همسر و هم گشت و گذاری در گیلان و هواخوری. صبح چهارشنبه خداوند رحم بر ما نمود وخطری از بیخ گوشمان گذشت که تا یک روز تمام در شک به سر میبردیم . ماشینمان به طور غیر اردای چرخی در اتوبان زد و پیچ و تابی خورد و خودش به خودی خود در کنار جاده ایستاد. خدا رو شکر که پسرکم خواب بود و هیچکدام را ندید و هزاران سپاس یزدان را که بلایی بر سرمان نیامد و بخیر گذشت. تا یک ربعی در شوک بسر میبردیم و دوباره راهی شدیم و در گردنه ی کوهین جایی بسیار خوش آب و هوا توقف نمودیم برای صبحانه و نیم ساعتی بعدتر راه افتادیم . در لوشان هم توقفی نمودیم برای گرفتن معاینه فنی خودرو که حالش رو بردیم خیلی خیلی خلوت بود و یک ربع نشده برگه معاینه فنی در دستمان بود. مثل همیشه توقفی کردیم در امامزاده هاشم و آراد مثل معمول کباب و من و همسر جان هم همونی که من میدانم و تو . آراد خان ما هم تو کل مسیر اذیت نکرد و دیگه واسه ی خودش مردی شده و حسابی مشغول بود و بعد از رسیدن هم که اصلا با من کاری نداشت و همش مشغول بازی تو حیاط بود و گاهی با همسر و گاهی با فاطمه البته نا گفته نماند که این وسطا بعضی وقتا با فاطمه به تیپ و تار هم میزدن و باز هم پایان خوش بازی کردن. شب هم ساعتای نه و نیم بود که به زور آوردیمش خونه ویک ساعت بعد از خوردن شام خواب که چه عرض کنم غش کرد.
کوهین .اونجایی که صبحونه خوردیم

ادامه مطلب رو حتماً ببینید.
امامزاده هاشم و توقفگاه همیشگی

فردای اون روز قرار بود بریم به یه جادهی خیلی قدیمی و روستای آبا و اجدادی ما که بخاطر بارندگی نشد. البته بارون نم نم بود ولی از اینکه مبادا وسطای روز بیشتر بشه نرفتیم و اون روز هم تو خونه موندیم و باز آراد و بازی در حیاط و غذا نخوردن و ...... دم دمای غروب نمیدونم چی شد که آراد اومد خونه و حسابی خسته بود و گفت : مامان بخوابم و خوابید و بعد هم به پیشنهاد همسر جان دو نفری راهی امامزاده ای در همون حوالی شدیم و خیلی خیلی باصفا بود وهرچند جای آرادی خالی بود ولی چسبید و تقریباً دو ساعتی طول کشید تا برگشتیم و وقتی رسیدیم آرادی تازه بیدار شده بود.
جمعه هم که بارون میبارید چه بارونی انگاری هر چی بارون تو آسمون هست میخواد بباره و بازهم تا غروب تو خونه موندیم و دم دمای غروب که بارون کمتر شد به پیشنهاد همسرجان راهی بالارود شدیم البته این بار با آرادی و باز هم البته که اینبار آراد تو ماشین خوابش برد. مسیر عالیه عالی بود نم نم بارون و مه و جاده ی سرسبزو همه ی اینا دست به دست هم داد و اونجا هم همونی که من میدانم و تو کبابی که به خوشمزگیش تا حالا نخورده بودم و سه ساعتی لذت بردن از همه چیز و مسیر بازگشت و بیداری آراد.
شنبه هم که همراه دوست مهربونم نسرین جان و خانواده ی محترم سری به لاهیجان زدیم و البته ما خیلی زودتر رسیدیم و واسه همین وقت بیشتری واسه گردش داشتیم اول چرخی توی خود شهر زدیم و این وسطا برای آرادی یه شلوار لی خریدیم و بعد هم دریاچه ی لاهیجان دوری زدیم و تو همین وسطا دوست عزیز به همراه خانواده سررسیدن و به درخواست دوستان از پله های شیطان کوه بالا رفتیم و بعد از فتح هم سوار تله کابین شدیم و عکسی هم به یادگار گرفتیم و در مسیر برگشت تله کابین اون بالا و اون وسطا آراد احتیاج به یه جایی پیدا کرد و به پیشنهاد همسر نسرین از اون بالا مسئله حل شد و بعد از صرف ناهار در لاهیجان (بماند که بچه های ما محیط آرام و همراه با موزیک آرامش بخش اونجا رو کلاً ترکوندن) راهی ساحل چمخاله شدیم و تولد علی کوچولو رو اونجا جشن گرفتیم (الهی صدساله بشه و همیشه شاد زندگی کنه) آراد و آویسا هم کلی آب بازی و شن بازی کردن. آرادی که همینجور کمپلت افتاد تو آب . یه چندساعتی نشستیم و هر کدوم به طرفی رفتیم.
موزه چای لاهیجان


ساحل چمخاله و آب بازی

آویسا گلی و آرادی که حسابی مشغول بودن

پدران و محافظت از فزرزندان

و صد البته همسرجان که یه کمی موفق نبود زیادی و آراد موش آب کشیده

و در پایان هم شن بازی






تعطیلات تابستانی
